پیشیانه

تو چه می دانی پیشی کیست...!

پیشیانه

تو چه می دانی پیشی کیست...!

سایه ها

بند سوم

(این‌ها همان پاسبان‌های مهربان نبودند با آن لبخندهای خشک همیشگی که حالا دشمن آشکار شده‌اند؟ مگر چه کسی شما را می‌خواند که اجابت می‌کنید؟ مردم ... این همان مردم هستند که خشکی سایه‌هاشان روی دیوار نم زده مانده است. چه کسی ... چه کسی به شما اجازه داده شب را با روز عوض کنید و بر پایداریش بکوشید. ای وای بر من ... ای وای بر شما. میان کوچه‌ها ترسان گشت می‌زنیم که مگر کسی دنبال خورشید نگردد. می‌دانی سرزمین آفتاب کجاست یا وسوسه‌های شب تو را هم دامن‌گیر شده؟ ماه را نگاه کن. درست است که خاموش است اما اگر دقت کنی شاید بتوانی نشانه‌های خورشید را بازشناسی. ستاره‌ها چه؟ ستاره‌ها که دیگر در آسمان می‌تابند. هرچند که این شهر دود گرفته دیگر ستاره‌ای نمانده برایش ....)

-       رفته بودم ببینم چه خبر است. ببین سرکار راست می‌گویم. اصلا مرا با آن سایه‌های خشکیده روی دیوار چه کار است. بگذار هرچه می‌خواهند بکنند. نه ... منظورم این نیست که آزادشان بگذارید ... نه به جان شما ... می‌خواهید بدانید چرا آن موقع شب آمده بودم بیرون؟ راستش نمی‌دانستم شب است ... من که باشم که شما را دست بیاندازم؟ گمشده بودم. در میان جمعیت نمی‌دانستم کجا بروم ... البته جمعیتی هم که نبود؛ مشتی اغتشاش‌گر و عناصر وابسته که جوانان خام مردم را به عصیان می‌کشند ... سرکار تعهدی هست که من امضا کنم؟

می‌نویسم:  پلک‌هایم سنگین شده. پشت میزم نشسته‌ام و سعی می‌کنم قلم را میان انگشتان لرزانم نگه دارم. هنوز هم تک و توک می‌شود بعضی صداها را شنید. انگار هیچ وقت نمی‌خواهند دست بردارند. نمی‌فهمم این چه نیرویی هست که این‌ سایه‌ها را استوار می‌کند. نور مهتاب از پنجره به درون اتاقم تابیده و همه چیز را به رنگ سفید درآورده. چراغ روی میز را خاموش می‌کنم. اما از جایم بلند نمی‌شوم. هنوز هم به حرف‌هایی فکر می‌کنم که در پس وجودم حک شده. تمام آرامشی که طی این سال‌ها جمع کرده بودم ناگهان از دست دادم. فکرم یخ زده بود. سایه‌های مخفی درون اتاق روحم را به صلیب می‌بردند و من شیون‌کنان از پی‌شان می‌رفتم. حقارت واژه‌ای بود که با تمام وجود حس می‌کردم. سعی کردم از جایم بلند شوم. اما نیرویی مانع ‌شد ... دستی روی شانه‌ام قرار گرفت و من از ترس جرئت نکردم حتی برگردم. اما کمی بعد ترسم برطرف شد. گرمایی لمس نشدنی در وجودم بخش شد. تمام نگرانی سالیان سرد زمستان‌ها از وجودم خارج شد. می‌خواستم دستش را بگیرم. دستم را گرفت. از جایم بلند شدم و برگشتم.

... همیشه می‌دانستم که او سایه نیست.

پایان بند سوم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد